غم
تا با غم عشق تو هم اواز شدم صد بار به عدم باز شدم زان سوی عدم نیز بسی پیمودم رازی بود کنون همه راز شدم
قانون عشق
فریدون مشیرینه شعر است این بسوزان دفترم را
مرا شاعر چه می پنداری ای دوست
بسوزان این دل خوش باورم را
سخن تلخ است اما گوش می دار که در گفتار من رازی نهفته است
نه تنها بعد از این شعری نگویند کسی هم پیش از این شعری نگفته است !
مرا دیوانه می خوانی ؟دریغا ولی من برسر گفتار خویشم
فریب است این سخن سازی فریب است! که من خود شرمسار کار خویشم
مگر احساس گنجد در کلامی؟ مگر الحام جوشد در کلامی ؟
مگر در یا نشیند در سبویی ؟ مگر پندار گیرد تار وپودی ؟
چه شوق است این ٬ چه عشق است این ٬ چه شعر است ؟
که جان احساس کرد ٬ اما زبان گفت !
چه حال است این ٬ که در شعری توان خواند؟
چه درد است این که در بیتی توان گفت ؟
اگر احساس می گنجید در شعر٬ بجز خاکستر از دفتر نمی ماند !
وگر الهام می جوشید با حرف ٬ زبان از ناتوانی در نمی ماند !
شبی٬ همراه این اندوه جانکاه مرا با شوخ چشمی گفتگو بود
نه چون من ٬های هوی شاعری داشت ولی٬ شعر مجسم: چشم او بود !
به هرلبخند٬ یک حافظ غزل داشت به هر گفتار٬ یک سعدی سخن بود
من از آن شب خموشی پیدا کردم که شعر او خدای شعر من بود !
زتحسینم خدارا لب فروبند
نه شعر است این بسوزان دفترم را
مرا شاعری چه می پنداری ای دوست
بسوزان این دل خوش باورم را

دو سه تا كوچه و پس كوچه
و
اندازه يك عمر بيابان دارد
ماهان